177.خونه ی دایی هادی
امروز تصمیم گرفتم برم خونه ی دایی هادی ... بالاخره من که در حالت عادی عین 7 روز رو اونجا بودم این بار اصلا نتونستم برم ... حواشی این مدت هم خیلی اذیتم کرده حتی بیشتر از اصل موضوع ... احساس میکنم برای هیچ کس هیچ اهمیتی ندارم:( حس زیادی بودن دارم:|
دیشب که اومدیم خونه دیدم مامانبزرگه زنگ زده که مامانت خونه نیست من میخوام برم دیدنش!!!!
خوب خانم محترم ! ایشون صاحب عزا هستن و خونه ی برادرشونن! میخواستین تشریف بیارین مسجد برای همین گرفته بودن!!! گفتم دیگه گله نمیکنم چون فایده نداره! زیاد اهل گله نیستم ولی این خانواده ی واتو واتو بدفرم کفرمو درمیارن ... تازه من گله نمیکنم از اونور اونا بیشتر شاکی میشن!!!
خلاصه گفتم میرم دنبالش و میبرمش کرج بعدم میبرمش دم خونه شون ... امروز نیمه ی شعبان هم هست ... خلاصه رفتیم و بعد از ناهار تو راه برگشت بهم میگه تو درست بهم آدرس ندادی که من بیام مسجد! میگم دقیقا تو اعلامیه زده بود روبروی مسجد الغدیر! خوب منم همینو گفتم! میگه نه ساعتشو نگفتی!!! هیچی نگفتم ولی مگه تو عصر حجریم؟! یه زنگ میزدی به مرتضی!
قراره فردا اول بریم بهشت زهرا و بعد شام رستوران ... مامان منم مهربونیش گل کرد و بهش گفت شما هم تشریف بیارین بهشت زهرا ... در گیر و درا این بود که چجوری بگه نمیتونم بیام که من گفتم منم نمیتونم بیام ... مامان هم سختشونه تنها بیان ...
اینم از این!


177.خونه ی دایی هادی
